دو شعر سپید
زمین شکنجه گاه ستاره ها بود
به آسمان رفتی
و آغوشت را به تنهایی خورشید سپردی
آغوشت عاشقانه ی تنگی بود
وقتی خطر
ازآژیرهای قرمز هم می گذشت
وقتی زمین
عشقبازی ستاره ها را برنمی تابید
برگشته بودی
تنت داشت می سوخت
دهانت طعم جنگ می داد
خواستم بگویم :(بمان)
...
و شعر دوم
آمده بودی
چشمهایت اما درجنگ مانده بودند
نکند یواشکی دشمن
خیال برش دارد که...
خیلی ها منتظرت بودند
نیامدی و
رفتند
یعنی دیر آمدی
آنقدر دیر
که همین کوچه بالایی رابه نامت کردند
آنقدر دیر
که حاجی بابا می گفت:
«حتمی رفته آسمان»
-آدم چه جوری آسمان می رود-
گفتی رفته بودی سهم گنجشکها رابیاوری
گفتی...
اما صدایت بالانمی آید
گنجشکها خانه ای ندارند
ما خانه ای نداریم
و یک غزل قدیمی
بر تن عریان شهرم باز باران می کشم
باغ های سبز گلهای فراوان می کشم
کوچه هایش را پراز آوازهای نقره ای
بعد دل را زیر بارانش پریشان می کشم
دور دور از دست های فتنه جوی زندگی
من برای خود فقط یک عشق پنهان می کشم
این دل در آرزوی دیدنت را باز هم
در گریز از روزهای سرد انسان می کشم
نیستی اما، تو را در هر زمانی گشته ام
بی تو دیگر من خودم را سرد و بی جان... می کشم
ای دل ای... با غم بزن این نی لبک ها را که من
باز هم در آسمانم ابر باران می کشم

